X
تبلیغات
قبرنوشته‌های یک مرده‌ بی فک و فامیل

قبرنوشته‌های یک مرده‌ بی فک و فامیل

یادداشت‌های یک خبرنگار مرده قطعه 304- ردیف 110- شماره 62

حس میکنم شنبه ها خیلی سخت است حتی جدول شنبه ها هم سخت تر از جدول پنج شنبه ها است. یعنی در مقایسه با جدول روز پنج شنبه جدول روز شنبه جدول واقعا سخت و دردناکی است. اصلا پنج شنبه ها آسان است خیلی هم آسان آنقدر که به تنهایی می توانی حلش کنی بر خلاف جمعه ها که آنقدر سخت می شود جمعه که حتی کسی که جدول طرح می کند مخش هنگ میکند و جدولی برای جمعه طرح نمی کند. دیروز دوستم گفت تو چقدر متدوال شده ای. راست می گفت.گاهی نکبت از سر رو ریم می بارد. گاهی باید خودم را جر بدهم و پاره کنم و دوباره بدوزم خودم را. چقدر پر از ابهام هستم.
خدایا وقتی چیزی معلق مانده بین مشخص بودن و مشخص نبودن در واقع اون چیز نامشخصه. وقتی چیزی معلقه بین عدم و وجود در واقع اون چیز عدمه.
خدایا چرا مردم از موش خرما چندششون میشه ولی از سنجاب نع. با اینکه هر دو شبیه هم هستند و هر دو هم ناقل بیماری اند تازه سنجاب ها پنگول هم دارند.خدایا چرا بیشتر آب معدنی هایی که میخوریم مزه آب معدنی نمیده. و چرا بعضی نوشابه ها کمتر از حد معمول داخلش نوشابه است.خدایا چرا همیشه دقیقه نود به داد من میرسی. اصلا خدایا چرا یکشنبه ها انقدر مغرور اند و در عوض دوشنبه ها انقدر فروتن هستند.مگه نباید رشد و اوفول تصاعدی یا دورانی داشته باشند. یا چرا انقدر سه شنبه ها زخمی هستند. خدایا واقعا من به خنثی و اکبیری بودن چهارشنبه ها ایمان پیدا کردم. خدیا چرا انقدر خیلی از خانوما آقایون رو هوسباز میدونند.من فکر میکنم خانوما خیلی خودخواهند که این حرفو میزنند. این یه ضرب و تقسیم خیلی بدیهیه. خانوما 80 درصد پر از نیاز به عاطفه هستند و 20 درصد نیاز به شهوت(کلمه نیاز رو داشته باشید) و آقایون 80 درصد نیاز به شهوت و 20 درصد نیاز به عاطفه. پس موقعی که خانویمی با آقایی دوست میشه طبیعتا بینشون مسائل عاطفی پیش میاد و خانوم به نیاز مورد نظرش میرسه ولی تا آقاهه قراره به نیازش برسه خانومه میگه تو هوسبازی و فلان.این نهایت خودخواهیه.
خدایا چرا باید یه سوسک بااین جسه کوچیکش چندش آور باشه ولی اسب با این هیکلش نجیب باشه.خدایا چرا انقدر ما رو احمق خلق کردی. خدیا چرا بعضی لوازم برقی رو میبری تعمیر کنی درست نمیشند اما گاهی وقت ها خودشون یهو درست میشند. خدایا من باید به معجزه اعتقاد داشته باشم یا نع.خدایا من چطور وجود روح رو برای دوست ماتریالیستم ثابت کنم وقتی خودت تو قرآن  می گی درباره روح علم کمی داده ایم به شما. خدایا من مخم هنگ کرده اگه می بینی ای روزا گناه کبیره انجام میدم بزار به حساب اینکه سیتمم هنگ کرده. و الا من همون آدمم البته این تازه اول یه چالش فلسفیه. یعنی اگه اسم من مثلا آرشه خب آرش به کسی می گند که پوست داره گوشت داره اعضا و جوارح داره و صورت داره. خب در این صورت به هر کسی که پوست و گوشت داشته باشه میشه گفت آرش، تازه اگه شبیه تو هم باشه که دیگه باید دوئل بکنند و یکی از اون دو آرش نابود شه. در ثانی پزشکان ثابت کردند که سلول های آدم ها هر چند سال یک بار به طور کلی می میرند و دوباره سلول جدید تولید میشه. خدایا با این وجود یعنی منی که الان اینجا نشستم منی که چند سال پیش بودم نیستم یعنی من یکی دیگه هستم ولی چرا باز مردم منو به همین اسم صدا می زنند.خدایا گفتم بهت وقتی چیزی معلوم نیست که مشخصه یا نامشخصه در واقع اون چیز نا مشخصه....


موضوع عکس. سلف پرتره از مجموعه تو مشغول مردن ات بودی

عکاس خودم.

نام عکس: تصویری از من دم غروب در حوالی عدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 8 PM  توسط قبرنشین  | 

فصل اول

مادرم دیروز صبح مرد در حالی که من هنوز داشتم چای می نوشیدم و هنوز پلک هایم سنگین بود از خواب سنگین تری. فی المجموع حوصله مردن کسی را در آن وقت صبح نداشتم مخصوصا مردن مادر را. که موکدا چند بار به وی گوشزد کرده بودم مادر جان می خواهی بمیری بمیر ولی در یک عصر غم انگیز نه یک صبح دل انگیز. اما مادر گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. می گویند زن ها پیچیده هستند اعتراف می کنم مادرم تنها زنی بود که هیچ وقت پیچیده نبود آن قدر ساده و راحت بود که می توانستم به راحتی ببوسمش و از وی بخواهم که مرا ببوسد ..مادرم زن خوبی بود....

فصل دوم

گوشش هایش را می گیرد می گوید این مخدره که اینطور چهچه می زند و با هر چهچه اش تو را به آتش جهنم نزدیک تر میکند کیست. می گویم کس خاصی نیست بهش می گویند adele. می گویم همین مخدره در اسکار مقام بهتراین ترانه فیلم در اسکار را گرفت. می گوید قرمساق عجب صدایی دارد. می گویم حاج آقا این طرب و غنا را ما از کجا بفهمیم. می گوید مناسب مجالس لهو لعب نباشدو می گویم حاج آقا جدیدا ترانه های غمگین و حتی نوارهای بعضی از این برادرها را هم در مجالس لهو لعب پخش می کنند. می گوید نباید لهو لحدیث باشد. می گویم حاج آقا خواننده ای که  مادرش را در ترانه می ستاید لهو الحدیث می گوید یا کسی که که در مداحی پارس میکند و یا فقط صرفا حسین حسین می کند. می گوید هر چه که باشد نباید لیضل عن سبیل الله باشدو می گویم حاج آقا همین حاج خانومی که شما می فرماید دارد ما را به آتش نزدییک میکند با مادرش زندگی میکند و روی سن که می رود  به جای اینکه از دوست پسرش تشکر کند فقط یک کار میکند  و از  مادرش تشکر میکند. حاج آقا هیچی نمی گوید و می گوید این پسته ها را از کجا خریدی؟...

فصل سوم.

دستم را روی سرش میگذارم می گویم تو را به فاطمه زهرا یک نگاهی به پسرت بنداز.می گویم ته تغاری ات فرق دارد.تومنی هفت صنار با بقیه بچه هایت توفیر دارد که عزم فرنگ کردند.بعد می گویم تو که آلبر کامو را نمی شناسی تو که هیچ وقت از هایدگر و معمای هستی و زمانش چیزی نمیدانی. بلند می شود می گویم دلیل این همه بغض چیست. وقتی که اسمت را می آورم حتی اگر در یک دیسکو ریسکو در حوالی منهتن باشم یا در مترو خط شیش و در ایستگاره فرمانداری شهر اسلو که نماد وایکینگ ها را هم نصب کرده اند باشم و یا حتی در کنار مجمسه مانکن پیس در بروکسل باشم و یا چرا راه دور بروم کنار همین تئاتر لعنتی شهر باشم. هر وقت که یاد چادر گلی گلی ات می افتم گریه ام می گیرد. بغضم می آید به خدا.

فصل چهارم

مادرم دارد می میرد یعنی ساعت هاست که مرده است.  گوشه ای از اتاق ایستاده ام و به دیوار تکیه داده ام و به تراک درخت از آلبوم دشت گریان گوش فرا میدهم.

قبرنوشت:1. نام عکس : این فصل را بدون من بخوان. عکاس خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8 PM  توسط قبرنشین  | 

براعت استهلال

تصویر از لبانش وقتی که حرف می زنند و من به جای اینکه به واژه هایش نگاه کنم به لب هایش نگاه میکنم، تصویری از گیسوان طلایی اش که به جای اینکه بگویم " من مرد تو هستم ، بپوشان . بپوشان" بر سر شاخک های گیسوان طلایایی اش تاب می خوردم

داخلی- خانه - روز - عطف اول. گره افکنی

من نشسته ام روی یک صندلی لهستانی، چای می نوشم، این چای شبیه هیچ چای اول صبحی نیست، شبیه یک چایی است که توگویی می توان تشخیص داد نوشیدنش تاوان یک هم آغوشی سرد در بستری سرد با همسری سرد تر بوده است. دیشب همسرم مرد پس از آنکه آخرین آه ارگاسم های طولانی اش را کشید و مثل یک ققنوس جان به جان آفرین تسلیم کرد. شبیه یک جماع تام و تمام، و شبیه یک انتحار مقدس، و در آن هنگام و در آن موقع شب در دل تاریکی خودخواسته که او همیشه می خواست من به اورشلیم فکر می کردم من به مریم های مجدلیه فکر می کردم، به یهودا حتی به برناوا و به مسیح که روی تمام چراغ قرمز ها به صلیب کشیده شده است ولی او تنها و تنها با جماع تام و به ارگاسم های طولانی اش تغزل می ساخت. او هر آنچه بود را می خواست و من تعمید، از دل این هم آغوشی تعمید می خواستم و او هر آنچه بود را، لذت این جهانی و آنجهانی را، دیشب همسرم پس از یک هم آغوشی تام و پس از یک ارگاسم طولانی طاقت فرسا مثل یک ققنوس سوخت و سرد شد، و من گمان می کردم که جماع و هم آغوشی با همسرم از مطهرات است، همچون آب برای وضو و همچون خاک برای تیمم و همچون آفتاب برای زمین و همچون آتش برای شراب.. گفتم شراب همسرم وقتی مست می شد به نماز می ایستاد بوی گس شراب های فرانسوی در هنگام تهلیل و قنوت خواندش در سرای اتاق می پیپچید همان اتاق که در نظر او اتاق هم آغوشی بود و همان اتاق که در نظر من اتاق تطهیر بود

داخلی- خانه - شب - عطف دوم گره گشایی

داخل اتاق تطهیر نشسته ام. همسرم مدتی طولانی است که ققنوس وار اتش گرفته است و مرده است. تخت هنوز قالب جای ما را در حال هم آغوشی بر خود نگه داشته است، و من مثل یک صحنه جرم دو تا دور ان را حصار کشیده ام و هر وقت که آرزوی تطهیر دارم سر به آن اتاق می زنم. حصار را این بار پاره میکنم و به تخت می خیزم، زیر بالش همسرم را می گردم، قلبی هنوز در آن زیر می تپد قلبی که همیشه اتهامش هوسبازی بود، زیر بالش خودم را می گردمم و یک پایین تنه کرم خورده می بینم... 

قبرنوشت 1: این سورئال های من و این رئالیست های جادوئی من رو به بزرگی خودتون ببخشید

قبرنوشت 2: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده ام بودم پیاده خواهم

قبرنوشت3: دیروز از انقلاب گذشتم تازه فهمیدم ما انقلاب کردیم که هم کارگر جنوبی داشته باشیم و هم کارگر شمالی

قبرنوشت4: من از سکوت شب سردتان خبر دارم

شهید داده اید، از دردتان خبر دارم

قبرنوشت 5: تو مگو ما را بدان شه بار نیست    با کریمان کارها دشوار نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 10 PM  توسط قبرنشین  | 

دو ماهی می شود یا نه گمانم یشتر شایدم هم از اول، فکر می کنم دلم مرده است، امشب داخل اتوبوس های انقلاب راه آهن وقت که گیتار برقی بروس اسپرینگ استین روی تصاویری که از شیشه اتوبوس به عدسی های چشمم برخورد می کرد و سینک می شد به عقب اتوبوس خیره شدم؛ بعدش نه و هی چشم بر میگردانم و دوباره میبینم هیچ حسی ندارم به همان دختری که ته اتوبوس در صندلی های پنج نفره و در گوشه چپ تصویر است، نه تنها به این موجود مخالف بلکه به موافق و بلکه ام به خودم هیچ حسی ندارم. یک نوع دلمردگی است و یک نوع سردی که می خواهی اسمش را سردی بگذاری یا هر کوفت دیگر نمیدانم، ولی حس میکنم نمی شود زندگی کرد وقتی دلت مرده است، حتی اگر همه چیز داشته باشی وقتی دلت بمیرد یعنی هیچی، نمیدانم شاید تاوان یک هرزگی ناخواسته است و شاید تاوان یک هم آغوشی مشروع ، تاوان شهوات درونی و عرفات بیرونی، تاوان امیال سرکوب شده ای که هر کدام در درونم زبانه می کشند.نمیدوانم ولی دلم مرده است. حسی دارم شبیه این کتاب هایی حراجی پانصد تومانی که همهچیزشان غریبه است شبیه کتاب هایی که هیچ کس نخوانده آنها را غریبه اند و شبیه.... بیخیال باید طرح نو در انداز دلم را.

قبرنوشت1:امسال هم تو جشنواره تئاتر فجر و هم فیلم فجر و هم موسیقی فجر شرکت کردم و به عنوان خبرنگار و عکاس اخبارشو براتون مخابره میکنم . دعا گوتون هستیم.

قبرنوشت 2: روزهای بی تقویم نام مستندی از مهردا اسکویی عزیزه که نبینید عمرتون در فناست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 12 PM  توسط قبرنشین  | 

هی خیلی جدی حرف میزنی، هی با من از کار حرف می زنی و از آن ایده و از آن طرح . از آن سکانس و از این پلان. از آن لانگ تیک و از آن فول شات. از آن مچ کات و از هر چه راش که تبدیل به راف کات نشده است و از اینکه هد روم ها و لوک روم های قاب هایت همه متناسب هستند از میزانسن هایی که در تک تک پلان ها رعایت شده.  از کات های دو محورت از تراولینگ و تیلت و پن ها و کرین کشیدنت. از سیناپس ها و فیلم نامه ها و دکوپاژهایت. و هی من نگاه میکنم. خیلی جدی توضیح میدهی و مثلا  داری مرا خرفهم می کنی و هی منم سر تکان می دهم و تاییدت میکنم. و یک گوشه چشم به انگشت شصت پایت نگاه میکنم. انگار که دارم می شنوم و در مورد حرف هایت فکر می کنم. در صورتی که هیچ چیز را نشنفته ام و اصلا هیچ چیز را نشنفته ام جز و فقط صدای نفس هایت . هی فکر میکنی با دقت گوش فرا داده ام به تو و من هی دلم را به تو فرا داده ام. هی میگویی و من سرانجام می گویم این روسری به تو خیلی می آید. تشکر میکنی و می گویی از فلان جا خریده ام و باز دوباره به طور جدی نگاه میکنی و من دوست دارم هیمن طور جدی ادامه بدهی تا نفهمی که من چقدر به هیچ کدام از حرف های تو گوش فرا نداده ام و فقط به حرکات لب و چشم هایت که در ذهن من گاه اسلوموشن می شوند و گاه استاپ موشن. همین طور ادامه می دهی و من با خودم فکر میکنم این استاپ موشن ها و اسلو موشن ها از صورتت و از لب هایت و حتی از گیسوانت، حتی اگر نباشی هم باز در ذهنم باقی خواهد ماند. سینما ذهن من است نه فیلم های تو.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 10 PM  توسط قبرنشین  | 

همین که فکر میکنم خانه سرد است حتی اگر بخاری 12 هزار داخلش گذاشته ام، همین که وقتی هوا ابریست و من تنها چای می نوشم و همان سرمای اندک پشت پنجره را دوست دارم و صورتم را روی همان پنجره  بخار گرفته می گذارم . همین که بلند می شوم صبح و فکر میکنم، به موضوع خاصی فکر نمی کنم شاید به این موضوع فکر میکنم که چرا هیچ وقت فکر نمی کنم و شاید همین موضوع تمام وقت صبحم را می گیرد، علاوه بر این عکس هایی را هم که گرفته ام مرور میکنم در حالی که باز با خودم می گویم این عکس های لعنتیییییییییی!!!!!!!!!!!!!! ولی با این وجود وقتی موجود حساب و کارت های اعتباری ام را می بینم دوست دارم دوباره نگاهشان کنم. البته هیچ کدامشان خالی نیست با این وجود حتی از وقتی که خط تلفن بدهی اش پرداخت شده و دوباره وصل شده است اصلا منتظر زنگ زدنش نیستم اصلا صدای زنگش یادم رفته است و به همین علت گاهی اوقات خودم به شماره خانه ام زنگ میزنم و این مهمترین اتفاقی است که در طول روز برایم رقم می خورد و خب سعی میکنم لباس های چرک را عمدا بپوشم و در ساعت خاصی با جایگزین کردن لباس های زیر نو و تر و تمیز به خودم قوتی دو چندان ببخشم و باز چای شیرین بنوشم و دشت گریان یا چشم اندازی در مه را گوش بدهم در هر صورت تنها چیزی که می تواند آرامم کند این است که فکر میکنم همیشه بعد از جمعه ها اتفاق خاصی در راه است و این نگرانی ام را به طرز عجیبی میکاهد و گرنه هنوز هم عادت دارم وقتی دل تنگ می شوم به عکس پدر و مادر نگاه کنم و دوباره شماره مسدودی را بگیرم که هیچ وقت کسی جواب آن را نمی دهد. حس میکنم خانه خیلی دور است حتی اگر در این نقطه از تهران باشم .

قبرنوشت 1.اسم عکس: راه طولانی خانه عکاس خودم

م

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 10 PM  توسط قبرنشین  | 

قکر می کند اینکه هر روز و هر روز بیشتر از من فاصله بگیرد بیشتر می تواند انتقام بگیرد و تلاش مذبوحانه خودش را برای انتقام گرفتن از من به نمایش بگذارد یعنی اینکه هر چقد دور تر شود از من و هر چقدر هر چند وقت یکبار بیاید و یک پیام بدهد که سلام چطوری و بعد و با بی اعتنایی کامل بگوید خداحافظ مرا بیشتر عذاب می دهد!!! ولی اصلا اینطور نیست!!! نه اینکه کاملا اینطور باشد نه ولی آدم بعضی وقت ها دوست دارد این جور زخم زدن ها را، یعنی اگر مثل یک حیوان آرام می آمد و اهلی می شد آنقدر که در حال حاضر وحشی و پاچه گیر و به قول خودش سگ است جذاب نیست لا اقل من به تنهایی از این وحشی بودن او لذت می برم همان طور که از گریه کردن و به گریه انداختنش لذت می برم و همانطور که از تلالو گیسوان طلایی اش لذت می برم ولی او فکر می کند که با این بی اعتنایی اش دارد هر روز بیشتر از دیروز مرا عذاب می دهد در صورتی که تلاش جانکاه او همانند دستکاری کردن یک زخم لذت بخش است کلا طبع وحشیانه و سبعانه او که به گونه یک آهو وحشی عمل می کند هر کسی را طمع کارانه به سمت خودش می کشاند هر چند ظاهر شیر برنجش و لب پایین اش که کلفت تر از لب بالایی اش است برای کسی جذاب نیست ولی همین رفتارهایش باعث می شود که تک تک میمیک های صورتش و حتی آرایش نچسب و باسمه ای اش برای هر کسی تبدیل به نوستالژی شود من دلم خوش است که این حیوان وحشی تا دام در آغوش نگیرد نگران است.

:قبرنوشت1: اون شب که بارون اومد نام مستندی از کامران شیردل عزیزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 10 PM  توسط قبرنشین  |