قبرنوشته‌های یک مرده‌ بی فک و فامیل

یادداشت‌های یک خبرنگار مرده قطعه 304- ردیف 110- شماره 62

یه وقت هایی هست آدم دائم در حال به دست آوردن است یعنی همه چیز خوب است هوا خوب است به اتوبوس می رسید به مترو همان لحظه ای می رسد که وارد ایستگاه می شود تمام عابر بانک ها لبخند می زنند و تمام صف های نانوایی خلوت هستد و کلا همه چراغ ها سبز هستند و هیچ کس جواب رد نمی دهد و همه پیشنهادها اکسپت می شوند و همه چیز خوب است کلی میس کال داری و کلی پیامک جواب نداده و کلی سر شلوغ و وقت خاراندن سر نداری و پول همین طوری سرازی می شود عصرها اصلا کسل کننده نیست و آدم هایی که می آیند همه پایه هستند و کلا همه چیز گل و بلبل است هیچ خبر بدی در کار نیست تو با صدای بلند موزیک گوش میدهی اما یه وقت هایی می رسد همه چیز درم و داغان است. یعنی همه چیز برعکس می شود. یک هویی همه چیز ها با هم به هم می ریزد یعنی همه ادم ها با هم میروند و هم صف ها با هم شلوغ هستند و همه مترو ها و بی آرتی ها هم دیر می کنند و همان وقت ها ادم هایی که وارد زندگیت می شوند اشغال ترین ادم های روزگار هستند و کلا هیچ چیز بر وفق مراد نیست همه چیز از دست می رود همه چیز. این وقت ها نمیدادنم من بر وفق همه چیز نیستم یا همه چیز بر وفق من نیست یعنی واقعا این چه نیروهایی هستند که انرژی ها منفی و مثبت را با هم هدایت میکنند. نیروی بدن نیروی طبیعت. این یک قانون است یا یک ناگزیر. این یک سناریو از پیش نوشته شده است یا یک داستان کاملا اتفاقی این سرنوشت ماست یا تقدیر خدا خدایا خودت همه چیز را درست کن
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 12 PM  توسط قبرنشین  | 

من فکر می کنم وقتی به تو فکر میکنم تو هم به من فکر می کنی یعنی آن وقت هایی که یک هویی به ذهنم می آیی من هم یک هویی به ذهن تو آمده ام.فرقی هم ندارد داخل حمام باشم یا داخل رختخواب یا تئاتر مهم این است که فکر میکنم هر کداممان که به دیگری فکر می کنیم دیگری را به فکر کردن به دیگری وادار می کنیم . با تمام این حالات وقتی از کنار خاطرات هم عبور میکنیم فرق می کند همه چیز. فرق می کند فرد بودن و جفت بودن. فرق می کند ایستادن و رد شدن. تو شاید لحظه ای فقط لحظه ای تاکید میکنم فقط لحظه ای خاطراتت را با من مرور کنی در کسری از ثانیه یا دقیقه یا اینکه برای عشق جدیدت تعریف کنی. شایدم نکنی. ولی من همیشه وقتی عبورم از خاطراتت اتفاقی نیست و مث یک سادیسم مسیرم را عمدا به سمت خاطراتمان به سمت پارک دانشجو کوفتی و تئاتر شهر لعنتی کج میکنم تو گویی با یک اسلحه نه میلی متری به قلبم شلیک میکنم. همیشه یعنی هر روز عصر در گرگ و میش هوا رو بروی تئاتر شهر می ایستم تنها و تنها و خاطراتمان را مرور میکنم نه کسری از ثانیه که شبیه نگاه غریبه ای باشد و نه کسری از دقیقه که شبیه نگاه آلوده ای باشد و شاید ساعتی. زمانش را نمی دانم فقط می دانم وقتی که در لای خاطراتمان گیر میکنم و حس می کنم قلبم تنگ تر و تنگ تر می شود و کسی نیست به دادم برسد کسی نیست که مرا از لابیرنت خاطراتت نجاتم بدهم فقط یک نخ سیگار تعارف شده از این خلسه دردناک نجاتم میدهد با اینکه می دانم سیگار برای قلب و خاطرات ضرر دارد. ................................................. قبرنوشت 1. سلام صبح بخیر. برگرد. برگد به خاطراتمان و نجاتم بده قبرنوشت 2.سلام به طراوت تو در صبح پنج شنبه قبرنوشت 3. همه جا تو هستی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 11 PM  توسط قبرنشین  | 

چیزهایی که یک مرد از یک زن می داند:

 .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

فکر کنم کسایی که زرنگ باشند فهمیدند منظورموو

عکاس خودم

لنز تله 

اسفند ماه 92 بحبوحه خرید عید بازار تهران

از مجموعه عکس " خیابان های زخمی"

.............................................................................

قبرنوشت 1: هنوز هم هستی با اینکه رفته ای

قبرنوشت 2:ماه من آمد

قبرنوشت 3: فکر کنم زندگی این روزام شبیه فشار دادند و نگه داشتن تخم شربتی های درشت توی شربت آبلمیوست.

قبرنوشت 4: یه جورایی معتاد شدم به بوی کولر گازی های مترو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 7 AM  توسط قبرنشین  | 

اردیبهشت تویی وقتی تمام روزها شبیه هم است. مثل تو که تمام روزهایت شبیه خودت است. مثل تو زخمی نیست اردیبهشت را می گویم. هر چند به آخرش رسیده باشد اما تو باز همیشه اردیبهشتی. وقتی سوار بر خیالات خود حتی میان خواب های صادق ات من را درآغوش فاحشه ها به نظار می نشینی. اردیبهشت برای من رنگ تو است. رنگ گرما و هرم بدنت. اردیبهشت شبیه هجوم اندام توست. من تو را دوست دارم اردیبهشت خطاب کنم چون می دانم بهشت یعنی همین روزها. همین روزهایی که گرما هنوز تازه بالغ است و باید هنوز بگذرد تا به پختگی وکمال یک ظهر سه شنبه مردادی برسد. تو برای من مثل ماه اردیبهشتی ...ادریبهشت یعنی همین که تو هستی و همین که دی و بهمن نیست. و همین که می توانم غروب ها روی گیسوان تو بندبازی کنم و روی اندامت عشقبازی. اردیبهشت تویی باید زیاد بستنی بخوریم در لاله زار یا بهارستان یا حتی همین ولی عصر باید زیاد از سر و کول هم بالا برویم باید زیاد غصه هم را بخوریم اردیبهشت من تویی اصلا جهنم و ضرر این ماه "بهشت" من تویی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 3 AM  توسط قبرنشین  | 

می گویم بیا بگوییم دوستتت دارم و بعد مثل شخصیت های کافکا مسخ شویم. می گوییم بیا از عشق حرفی نزنیم و مثل کانت فقط نقد عقل محض شویم. می گوییم تو خودت باش و من هم خودم. مثل فیلسوف های اگزیستانس بشویم . می گویم گیسوان تو که از شب تاریک تر است پس بگذار لای گیسوانت بخوابم. می گویم  بگذار کمی در هوای فقه بمانیم و از کتاب حدود بخوانیم. می گویم من پست مدرن شده ام و شبیه هیچ مردی نیستم . می گویم بیا شبه روشنفکر بشویم و غیرتمان به هیچ جا برنخورد. انگار الینه شده ایم. می گویم تو هم اگر جای من بودی معلوم نبود چه بودی ولی خب جای من نیستی پس خفه خون میگیرم و بافتنی های فلسفه را نمی بافم. بعد میبینم من خیلی عوضی هستم یعنی قبلا ها نمی دانستم ولی الان مطمئنم یعنی هر کسی در ذات خودش یک ذره شر دارد .هر چند آدم خوبی است ولی نمی دانم من چه مرگم شده است که نمی فهمم چه بر سر خوبی هایم آمده است. می گویم نمی دانم چرا همیشه یک چیزی کم است..وقتی هم که تو نیستی همه چیز کم است. می گویم بیا!!! وقتی که می گویم بیا! دلیلی ندارم بیایی ولی بودن تو دلیل نمی خواهد نبودنت دلیل می خواهد. می گویم تهش که چه . من همین هرزه پست بمانم بعد تو خوب باشی و پاک و شکی که ندارم. پس تکلیف درام چه می شود تکلیف گونیست و آنتاگونیست چه می شود . تکلیف خیر و شر چه می شود. می گویم اگر هم من خوب باشم و هم تو خوب باشی که رکود است. من این رکود را که نمی خواهم. می گویم همیشه بوسه بعد از صلح مثل بوسه اول است می گویم خوابم نمی برد و می گویم سنگ نشو. و نگذار من هم سگ بشوم. می گویم این همه آدم چشمشان را روی حقیقت بسته اند خب تو هم ببند. می گویم از تو می ترسم و همیشه ترسیده ام اما نمی دانم چرا تو اشک ریختی. می گویم دلیل ندارم برای نبودنت و دلیل تنها دلیل بودن من خوب بودن توست نع اینکه من حسنی دارم. خودم هم میدانم. دلیل تو بودی همه چیز دلیلش تو بودی.حالا می فهمم دلیل این همه نبودنت بودن بیهوده من است و الا بودن تو همیشه باید باشد. می گویم نمی دانم باید فلسفه بخوانم یا تو را. می گویم نمی دانم باید بمانم یا بروم. می گویم نمی دانم تو بعد از این همه که بودی وقتی جای دیگری باشی باز هم من هستم یا نه نیستم. می گویم بودن با نبودن و عدم چه تفاوتی دارد.می گویم روی کاغذ رفتی هستم ولی هنوز هم دوست دارم یک بار دیگر روی ماه تو راببوسم. این را می گویم که از وقتی تو آمده ای یا بهتر است بگویم از وقتی که رفته ای فرق سنجاب و موش را خوب فهمیده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 6 AM  توسط قبرنشین  | 

در باور ما باد حرکت می کند. در باور ما باران خیس است در باور ما همیشه چیزها موادی هستند که همیشه ادامه دارمد. مثل انسان  مثل دنیا و مثل مرگ و تولد. در باور ما فردا طلوع می کند و امروز غروب. چه باورهایی داریم که همه چیز را باور داریم. در باور ما حتی تزلزل مرگ و تسلسل تولد هیچ وقت نه خوشحال است و نه غمگین. باور ما اینست زندگی انگیزه می خواهد و  انگیزه باور ماست. باور بسیاری از ما  این است که خداباوری آنها را زنده نگه داشته است.

در باور ما خدا بالا نشسته است و ذره بین اش را روی ما گرفته است. باور ما همین است گاهی خدا را می بینیم و گاه نمی بینیم و خدا را با وجدان اشتباه می گیریم. و چرا خدا ما را گاهی اشتباه می گیرد.

در باور ما کلاغ حیوان شومی است و کبوتر همیشه نمادی از پاکی و آزادگی.این باور ماست این عادت ماست. در باور ما روز روشن تر از شب است و شب تاریکتر از بدی است.

در باور ما رنگ ها وجود دارند ولی در باور من نور وجود دارد. در باور ما گرما وجود دارد و هیچ سرمایی گرم نیست.باور ما این است که باید در زمستان لباس گرم پوشید و در تابستان لباس نرم.

در باور ما کشش وجود دارد. تو وجود دارد. و هر کس باید زوج باشد . باور من این است که فرد هم وجود دارد. 

در باور ما نوشته ها باید پایان داشته باشد 

ولی این نوشته را بی پایان می گذارم 

باور من یک صبح خوب ابری است که بوی  دوباره می دهد

باور من ابرهای بارور شده است که چه ببارند و چه نبارند حواسشان به سقف خانه همسایه ام و کفش های سوراخ من است.

در باور من صبح چونان زن باکره ایست که همیشه انتظار  می کشد.

اسلحه باور  است  وقتی بلند شده ام از خواب و روی شقیقه ام می گذارم و بازی رولت روسی را هر روز تکرار می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 9 PM  توسط قبرنشین  | 

همه چیز دارد می آید، قبض آب و برق و تلفن ... محرم، فصل سرد و عدم تابستان.بیهودگی عصرهای پاییزی و خشکی صبح هایش، همه چیز دارد می آید ناخواسته و به زور، دیکتاتوری یعنی این، لپ تاپ ویروس داشت آنقدر ویروس ها رو نکشتم تا به خودم نفوذ کردند لذا دو روز است که در خانه مثل یک جنازه و تن لش در کش و قوس دوران نقاحتیم و اگر نبود ملاطفت آن جناب خاص  لاجرم  کارمان به شفاخانه و چه بسا میت دان می رسید. فی الجمله مقدتا این را گفتم تا بگویم یک جورایی این روزها هنوز پاییز را هضم نکرده ام  و امسال برایم بدجور غیر قابل تحمل است مخصوصا از وقتی که کارت یکساله بی آرتی و مترو ام اعتبارش به پایان رسیده است البته پیش از آن یعنی 9 آبان گمان می کردم زندگی بدون کارت یکساله مترو و بی آرتی یک زندگی پوچ و عبث است و جالب ناک است بدانید که از وقتی که این کارت کذایی باطل شده است زندگی به طرز عجیبی جریان دارد. علی ای حال ویروس در حال رخت بر بستن از بدنمان است فکر کنم با احتساب 136 باری که در طول دو شبانه روز گذشته به خلا رفته ام نزدیک به 44 بار دیگر به خلا بروم ویروس به طور کلی از بدنم خارج می شود. خلاصه تا همین امروز میوه فروش های دوره گرد برایم یک مفهوم کاذب و شغلی کاذب بودند که از مالیات و اجاره فرار می کنند ولی وقتی فهمیدم ما به التفاوت یک کیلو انار در مغازه حاج علی آقا پسر آسید محسن کربلایی زاده تقریبا چیزی حدود 2 هزارتومان است فهمیدم که این برایان تریسی گور به گور شده بد هم نمی گفت که می گفت گاهی از فروشنده های دوره گرد خرید کن.خلاصه امشب چند دقیقه ای حالم خوش شد رفتم بیرون هوای محرم به سرم بزند. ولی اولش سرکوچه که رسیدم هوای چای دارچین کردم با لیوان پلاستیکی سرطانزا که یتحمل حاج آقای بوقققق معتقد است بیمار سرطانی این چایی را باید با لیوانش سر بکشد بماند که عجیب چسبید در ضمن چشممان هم افتاد به یکی از  جوانان هیاتی همه جوره پایه امان که روزها در یک هیات(حالت ) است و شب ها در یک هیات.البته  همه کارهایش هم هیاتی است یعنی با در و داف ها و رفقا هم اگر شمال می روند بزنم به تخته هیاتیییییییی می روند ها. بماند اصلا به ماچه والا به خدا امام حسین این حرف ها سرش نمی شود عاشق می خواهد شاید همین ها آخر الامر رستگار شدند و ما اسفل السافلین و الله اعلم.

خلاصه رسیدیم سر خیابان دیدیم امام حسینمان بدجور بوی قیمه گرفته است یعنی راه به راه بوی امام حسین از قیمه می آید و بوی قیمه از امام حسین انگار امام حسین بدون قیمه معنای و مفهوم ندارد اصلا پیوند امام حسین و قیمه یک پیوند جدا نشدنی است تو گویی امام حسین و قیمه برای هم ساخته شده اند. فتامل(fa taammal)

در حال برگشت به خانه بودیم گفتیم رونامه ها را ورقی بزنیم کمی از اوضاع و احوال خبرهامان مطلع شویم یکی از راست خواندیم یکی از چپ خواندیم یکی از چپ خواندیم و یکی از راست خواندیم دیدیم واقعا برای یک جامعه متمدددددددن هم شرق لازم است و هم یالثارات والا دکان خیلی ها تخته می شود و الا شرق تا بوده همین شرق بوده و یالثارات هم تا بوده همین. فقط مردم هستند که همیشه...

القصه نزدیک خانه که رسیدم چند عددد فنچولک نوجوان که بوی نونهالی میدادند پشت سرم حرکت می کردند و در مورد ابزار کذایی و غرب زده استکبار جهانی خونخوار فیض بوک حرف می زدند و اینکه اصلا فیلترشکن چیست. بماند که ما در سن این نونهالان که بودیم راستش را بخواهید فکر می کردیم کامپیوتر فقط یک ماشین حساب در ابعاد بزرگ است تازه وقتی فهمیدیم فیلترشکن چیست واقعا می ترسیدیم حتی برویم بخریمش یا اگر بخریمش دست بهش بزنیم ...

فی الجمله این روزها هم که اخیرا سر وزیر ارشاد می کوبند که آقا این چه مجلسی بود که رفته ای خواننده تک خوان زن و کذا. وزیر هم در آن جلسه نه گذاشته و نه برداشته و گفته است که تک خوانی زن فی الجمله اگر مفسده نداشته باشد حرام نیست. بماند که ایشان هم آخوند هستند و هم آخوند زاده ولی بیچاره حرف بدی هم نزده است وقتی مراجع عظام ما هنوز به مفهوم درستی از غنا و لهو لعب نرسیده اند واقعا چه کسی می تواند بفهمد مفسده در صدای adele بیشتر است یا هاپ هاپ آن مداح ... 

به قول اون بازیگر زن ب.ر که دست و چلفتی بودن راننده آمبولانس رو هم میندازه گردن دولت و نظام : " می ترسم از این روزهای بی تعلق" 

وای باید برم دستشویییی

برای آخر این پست هم توجه شما رو جلب می کنم به یه دیالوگ از فیلم بی نظیر خوب بد زشت.

زشت خطاب به برادرش که کشیش شده می گه: ما اهل جایی هستیم که اگه کسی میخواست از گرسنگی نمیره باید یا کشیش می شد و یا راهزن، تو راه خودتو انتخاب کردی و منم راه خودمو، مال من سخت تر بود، تو کشیش شدی چونکه اونقدر ترسو بودی که نمی تونستی مثل من باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 12 PM  توسط قبرنشین  | 

وقتی پدر مرد زیاد گریه نکردم. یعنی آن وقت ها منتظر همین قضیه بودیم. چون پدر هاشم و پدر  رضا هم دقیقا به فاصله یکسال از پدر من در جاده کشته شدند و فراموش شدند.پدر خودش می گفت راننده ها یا در جاده کشته می شوند و یا از اعتیاد می میرند(پدر حتی سیگار هم نکشید) و یا از درد پا و کمر. خب آن روزها یعنی روزی که پدر هاشم مرد سعی می کردیم ما بچه ها بیشتر دو رو برش باشیم دوست داشتیم بدانیم چه حسی دارد. یعنی آیا می تواند بفهمد دور و برش چه اتفاقی دارد می افتد. یعنی نمی تواند بخندد.ولی وقتی پدر من مرد نمی توان گفت حسی نداشتم. یعنی نمی توان گفت حس خاصی داشتم. حس خاصی نداشتم.حتی اولش گریه نکردم. فقط از دور نظاره گر بودم. فقط وقتی مادر را در آن حال نزار دیدم دلم خیلی سوخت بغضم شکست. مادر بزرگ بغلم کرد و گفت گریه کن. کریه کن.و به فاصله نه چندان کمی پدر را به خاک سپردیم. مادربزرگ می گفت: خاک سرد کننده است. راست می گفت اگر خاک نبود مادرم حتما همان روزها دق می کرد و می مرد. من شک نداشتم که مادر اگر همانطور غصه بخورد می میرد. روزی چند بار در روضه ها و تعزیه ها غش می کرد.وقتی پدر را به خاک سپردیم و بعد از اینکه مراسم هفت تمام شد دور و برمان خیلی خلوت شد.ما مانده بودیم و یک خانه شبیه برج زهر مار. مادر غروب ها دلش می گرفت و گریه می کرد. ما هم اوایل گریه می کردیم. همراهی اش می کردیم ولی به تدریج ما هم خسته شدیم ولی او نمی شد پنداری اگر گریه نکند به شوهرش خیانت کرده است مثل این بود که اگر گریه نکند سنت ششکنی کرده است. ما خسته می شدیم حتی بعد از مراسم چهلم  هم شادی به خانه ما برنگشت مادر دیگر نمی خندید و ما هر کاری می کردیم تا او را کمی بخندانیم و او با خنده های زورکی اش کلاه بزرگی سر ما می گذاشت. مادر دیگر هیچ وقت به حالت عادی برنگشت. ما هم که می خواستیم ترانه گوش بدهیم و یا شوو بببنیم به خانه همسایه می رفتیم. مادر دیگر هیچ وقت خوب نشد بلکه با دیابتی که از پیش داشت روز به روز حالش بدتر می شد. دو سال طول کشید تا مادر هم مرد. مرگ مادر برای من که بزرگتر شده بودم خیلی سخت بود. به شدت سخت بود. آنقدر سخت بود که هیچ چیز یادم نیست و هیچ خوراکی نداشتم.حتی خاک هم سردم نکرد.مادر بزرگ روزی کنار کشید من را و با اینکه حال خوبی نداشت گفت: به نظرت فردا صبح خورشید طلوع خواهد کرد. گفتم بله مادربزرگ. گفت به نظرت فردا شب ماه ظاهر می شود. گفتم بله. مادربزرگ گفت: پس زندگی ادامه دارد. مرده ها مرده اند. زنده ها باید زندگی کنند. اولش از حرف مادبزرگ بدم آمد و گمان می کردم زیاد ناراحت نیست از مرگ عزیرانش. ولی دیدم او بدتر از ما و هرکسی مرگ شوهرش و جوان ناکامش و پدر من را در کارنامه مصیبت هایش داشته است. 

من با مادربزرگ موافق هستم زنده ها باید زندگی کنند. پدر و مادر هم مرده اند و دیگر بر نمی گردند. ولی با این وجود هنوز هم گاهی شماره خانه را می گیریم. شماره ای که همیشه مسدود است.

عکاس: خودم. بازار تهران. اسفند 90

نام عکس: حباب زندگی در دنیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 11 AM  توسط قبرنشین  | 

فرض می کنیم صبح شده است و هیچ نوری هم نیست داخل اتاق. بلند می شوم و باز هم اول صبحی مچ پاهایم درد می کند ولی دستشویی میروم. دستشویی خنک ترین قسمت خانه ام هست. در حالی که در همان اوان صبح سعی می کنم مورچه ای را که در روی سنگ دستشویی است از مرگ و غرق شدن نجات بدهم نا خودآگاه شلنگ آب را رویش می گیرم و به درون چاه هدایتش میکنم.برای خدا چه فرقی دارد یک مورچه کمتر. آن همه مورچه مفت خوری که اصلا دانه کش نبود. بعد صورتم را می شورم و بعد  به حمام می روم . حمام تنها جایی است که حالم را کمی بهتر می کند و بهتر از آن اینکه کمی ژل دنیسنگ واتر میزنم و بوی خوب می دهم.بعد برای خودم شیر موز درست می کنم این اتفاق یعنی شیرموز خودن هر رزوه من از روزی اتفاق افتاد که خانوم مخلوط کن را خریدم یعنی قبلش آقای آبمیوه گیری را داشتم ولی ارتباط من و آقای آبمیوه گیری زیاد صمیمانه نبود و منتهی به مهمانی های نادر میشد. ولی با خانوم مخطوط کن به شدت حشر و نشر دارم. به طرزی که حتی اگر ظرف ها رو یک هفته نشورم مساله ای نیست ولی خانوم مخلوط کن را هر روز تمیز می کنم.شیر موز را میخورم. لباس هایم را می پوشم ،کلیدها را داخل جا عینکی می گذارم و داخل کیفم می گذارم شیشه عینک دودی را تمیز میکنم و کولر گازی را خاموش میکنم و و درب را می بندم و چراغ را خاموش. ظهر که می آیم درب را باز می کنم و چراغ را روشن و عینک دودی را در می آورم رو ی اوپن میگذارم و کلید ها رو روی مبل می اندازم و کولر گازی را روشن می کنم و لباسهایم را میکنم و بعد لخت به دستشویی می روم بعدش میروم حمام و دنسینگ واتر میزنم و بعدش میآیم و شیرموز میخورم . بعدش دراز می کشم. و غروب باز کلید را داخل قاب عینک می کنم و چراغ را خاموش و درب را قفل و کولر گازی را خاموش و شب دوباره می آیم و قفل را باز میکنم و چراغ را روشن و کولر را روشن و کلید را روی مبل و و عینکم را روی اوپن میگذارم و لباس در می آورم و دستشویی میروم و بعد حمامو دنیسنگ واتر و بعد شیرموز می خورم.و بعد روبری لپ تاپ فرسوده ام در حالی که فیلم میبینم به خواب میروم در حالی که طعم شیرموز تنها طعمی است که از طعم های زندگی دنیای این روزهایم دوست دارم.

عکاس: خودم- تهران. تابستان ۹۰

نام عکس: شهری برای غروب و دلهره

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 11 AM  توسط قبرنشین  | 

سلام صبح های پر از امواج رادیو. سلام روزهای پر از هیاهو. سلام مجری های کوفتی الکی خوش،سلام برنامه های زورکی شاد صیحگاهی رادیو،سلام خنده های بخیه شده آدمای گاه گاهی، سلام دلگیری های کارمندی اول هفته. سلام تیترهای نه چندان داغ روی باجه. سلام خمیازه اتوبوس های خسته. سلام بی آرتی های شلوغ کلافه. سلام مردم تاخیر شده، سلام ساعت های خواب مانده. سلام چراغ های سبز جا مانده. سلام این همه توقف عابر پیاده.سلام کارگر ساختمانی خسته ساده، سلام متروهای عرق کرده.  سلام می کنم چون سلام شنبه کمی سخته. سلام شنبه، که دلگیری از جمعه، سلام روزهایی که می آیبد. که می آیند. سلام به بچه های کوچه های مختاری، سلام به دستفروش های بی تجربه شهرستانی، سلام به همه سلام به روزها و شب های این هفته.... ولی  سلام به تو که امروز جمعه شد و نیامدی.سلام شنبه. من پر از امیدم

نام عکس: پنج شنبه های زخمی (از مجموعه تو مشغول مردن ات بودی)

عکاس: خودم

مکان: یک امامزاده در کویر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 12 PM  توسط قبرنشین  | 

همه چیز از ابتدای این ماه عزیز شروع شد که به طرز وحشتناکی برنامه های خبری رو به افول نهاد و من هم به طرز بسیار گشادانه ای خانه نشین شدم و  در همین اوان توانستم فیلم های بسیاری را ببینم ولی در همین حین بود که متوجه شدم به طرز جانکاهی عضلاتم به خاطر کم تحرکی تحلیل رفته اند و چشم های نازنین و خوشگلم هم به طرز مفلوکانه ای از شدت تماشای فیلم قرمز شده اند. و از طرفی به طرز بسیار اندوهباری در حال مصرف برق، آب و کولر گازی و دستشویی هستم که هزینه های این ها آن هم در اوج این افول برنامه های خبری یعنی آمپاسسس شدید. از همان موقع بود که فهمیدم باید خانه را ترک کنم و یک تهران گردی درست و حسابی را تجربه کنم ولی در همین اوان فهمیدم که گرمای هوا در این ماه عزیز کشنده است و به خاطر همین تصمیم گرفتم که باید به جای خنکی بروم که هم گولر گازی دارد هم صندلی و هم فضای خوب برای مطالعه و هم دارای تنوع و بسیار جذاب. من یک دوره متروگردی را شروع کرده ام و هر روز از ظهر به بعد چند ساعتی را در مترو می گذارانم و اغلب به تمام ایستگاه های مترو سر میزنم. المان های هر ایستگاه را بررسی می کنم همچنین بررسی می کنم که کدام ایستگاه مجهز به دستشویی است و کدام ایستگاه خیر و اینکه کدام ایستگاه از نظر سوق الجیشی دارای زیبایی خوبی است و همچنین موقعیت جغرافیایی هر ایستگاه در تهران را به طور رندوم مورد مداقه قرار می دهم و به علت اینکه کارت بلیت یکساله دارم اصلا ترسی از بیرون آمدن از ایسگاه مترو ندارم و می توانم به نحو جنون انگیزی سوراخ سنبه های مترو تهران را و میزان ترافیک انسانی و رابطه هر ایستگاه با اسم آن ایستگاه و المان ها و نوع معماری آن ایستگاه به همراه تنوع جمعیتی هر مترو را مورد پژوهش قرار دهم آن هم به صورت پدیدار شناسانه.مترو جایی است که با هر آدمی میتوانی آشنا بشوی در در مقابل می توانی اصلا آشنا نشوی ولی وقتی که کتاب داستانی مثل تکثیر تاسف انگیز پدربزرگ را در دست داشته باشی هر کسی یک نگاه گذار می اندازد و این می تواند مقدمه هر گونه آشنایی باشد. به هر حال اگر خواستید من را بعد از ظهر ملاقات کنید باید دنبال یک جوان خوش تیپ و خوشگل باشید که در حال مطالعه کتاب تکثیر تاسف انگیز پدربزرگ اثر نادر ابراهیمی است.

راستی همین روزها باید برای شروع 26 سالگی ام مرثیه ای بسرایمممممممممممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 1 PM  توسط قبرنشین  | 

دکتر ها تنها موجوداتی هستند که هیچ وقت در خیابان نمی بینیم یعنی نه داخل مترو و نه داخل اتوبوس هیچ وقت نمی توانیم آنها را بیابیم و حتی نمی توانیم حدس بزنیمشان. با این وجود دیدن دکتر ها در مطب ها و بیمارستان همیشه به نحوی خاص بوده است . یعنی اینطور نبوده است که دکترها در دسترس باشند چرا که همیشه با نیم ساعت تاخیر دکتر مزبور را می بینیم و اغلب باید منتظرش بمانیم و وقتی هم که دکتر می آید تو گویی او فردی است که از کره ماه می آید و لباس هایش را در اتاق رختکن عوض کرده است و بعد از ویزیت بیماران با یک موشک زمین را ترک می کند و دوباره به کره ماه بر می گردد. هر چند ظواهر و بواطن دکاتر محترمه شبیه به انسان ها است ولی این برای من همیشه سوال بوده است که چرا هیچ وقت آنها را در خیابان های مرور نکرده ام. در نظر من همه دکترهای آقا اسم هایشان یا رامین یا بهروز است و یا شهریار و رامتین و  و از این اسامی قرتی و در مقابل اسامی خانوم ها هم از پریسا و مهری و مهسا و مهرنوش و بهنوش ... به طور کلی هیچ وقت نتوانسته ام با دکتر ها رابطه خوبی داشته باشم یعنی اینطور نبوده که شخص دکتری از دوست های صمیمی من باشد تا بتوانم به کنه رفتارهای آنها پی ببرم ولی به نظر می رسد دکترها باید دو دسته باشند دسته دکترهای خوب و دسته دکترهای بد. و به نظر من آنها حد وسطی ندارند.و می توان گفت آدمهای خیلی خاصی نیستند یعنی اغلب تا پایان عمر فقط یک دکتر کوفتی هستند و بس که کار می کنند پول در می آورند و عشق و صفا می کنند.و هدفشان از اول هم همین بوده یعنی درس خوانده اند که کار کنند پول در بیاروند گاهی هم خون مردم را بمکند و بعد عشق و حال بکنند. البته دوست دارم در مورد دندانپزشکان به طور مجزا در یک پست مجزی صحبت کنم. با این وجود من هم قصد دارم دکترا بگیرم ولی اصلا قصد ندارم خون مردم را بمکم. و پول در بیاورم.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 0 AM  توسط قبرنشین  | 

از زندگی روزهایی را دوست دارم که طبیعی باشی از زندگی چیزی هایی رو دوست دارم که فهمیدنی باشد نه فهماندنی و فهمیدنش نیاز به آموزش نداشته باشد به قول آل پاچینو تو زندگی چیزایی هست که میشه فهمید ولی نمیشه فهموند. هنر را دوست دارم وقتی که پای سیاست و سیاسیون در کار نباشد اقتصاد را دوست دارم وقتی که پای آقایون در کار نباشد. ورزش را دوست دارم وقتی که پای اقتصاد در کار نباشد، سیاست را دوست دارم وقتی که پای هنر و هنرمند در آن نباشد. تلویزیون را دوست دارم وقتی که پای دولت در آن نباشد. برنامه عمو پورنگ را دوست دارم وقتی که امیر محمد اداعای گنده تر از دهنش نکند و یا تبلیغ ماکارونی تک و غیره و غیره و غیره نکند. برنامه های پایانی شب را دوست دارم به جز وقت هایی که نام اسپاسنر کوفتی برنامه را مجری ها می آورند. برنامه جشن رمضان را دوست دارم ولی تو گویی انگار شهرام شکیبا دارد چیزهایی را که به زور به اون حقنه کرده اند اجرا می کند و اصلا از پارتنر دیگرش که مجری غیر قابل تحملی است دل خوشی ندارد و یحتمل خود شهرام شکیبا هم روزی صد بار بر اراواح طیبه وی فحش می دهد. همین برنامه رو دوست دارم  به جز وقتی هایی که پای تبلیغ بیمه مرکزی در کار باشد. فوتبال را دوست دارم به جز وقتی هایی که عادل فردوسی پور در میان برنامه اعلام کند این برنامه و مسابقات با حمایت فلان نهاد کوفتی برگزار می شود. اصلا تمام برنامه ها و سخنرانی ها را دوست دارم به جز همان قسمت اول یا آخرش که همیشه به تقدیر و تشکر از فلان مدیر و مسئول کچل و شکم گنده ریش تراش و یا لاغر ریشو پیشانی پینه بسته می گذرد و اسم چاپلوسی و تملق را می گذارند من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق. احسان علیخانی را دوست دارم بدون جوگیری هایش . علی ضیا را دوست دارم بدون افراط هایش. منصور ضابطیان را دوست دارم بدون تغرق های عمیقش در نوستالژی های دورا دور.فرزاد حسنی را دوست دارم بدون گستاخی های غیر اصولی و غیر منطقی اش. آزاده نامداری را دوست دارم بدون فضولی ها و اطفارهای خنکش.صدای مخملی آن مردی که در پیام های بازرگانی نوساختار که همیشه آخرش می گوید همه ی مردم ایران.... را دوست دارم بجز آنجا که بعد از همین پیام اخلاقی همه مردم ایرانش... می گوید بانک کوفت یا استیل درد و یا تعاونی اعتبار زهر..

من آدم ها را بدون پروپاگاندا و برند تبلیغاتی دوست دارم بدون هیچ شعاری

گمانم برای همینم هست که همیشه می گویند جنس خوب نیاز به تبلغی ندارد

.....................

عکاس: خودم

ژانر: اجتماعی

نام عکس: گلابی های جدا افتاده از هم در عصر اتصالات مبهم


برچسب‌ها: دلتنگی های عکاس خیابان شصت و نهم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 10 AM  توسط قبرنشین  | 

حسن دو تا بچه داشت. تلفنش زنگ خورد . پایش زیر داربست لغزید. داربست لغزید. حسن هم لغزید. حتی گوشی موبایل هم از دست حسن لغزید. اصلا کل دنیا لغزید. دست حسن از میله داربست لغزید.پایش روی چوب داربست لغزید. حتی فکرش از صحبت با موبایلش لغزید. چشمش نیز لغزید. مروری بر کل زندگی . در یک آن. در فاصله چند ثاینه در سقوط. سریعترین دور تند زندگی . یک آن. به بچگی. به توپی که نخرید. به مادرش که مرد. به پدرش که خسته بود. به خواهرش که زن یک پیرمرد مالدار شد. به بردادرش که با موتور در تصادف مرد.به شب زفاف. به بچه هایی که آمدند. که می آیند. حتی به فکر زن افلیج همسایه هم بود. حسن لغزید. دستش هم لغزید. یعنی دستکش لغزید نه دست حسن. داربست لغزید پای حسن لغزید. من مطمئنم  کل دنیا لغزید. فکر کنم پسرش هم در همان دم در مدرسه هنگام بازی فوتبال پایش لغزید.حسن سقوط کرد ولی...

ژانر:  اجتماعی

نام عکس: دستکش لغزید نه او...(از مجموعه تو مشغول مردن ات بودی)

عکاس: خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 9 PM  توسط قبرنشین  | 

قبرنوشته هاي قدیمی‌تر